شهید محسن مهرنواز، نوجوانی مؤمن، متواضع و خوشلحنی از تهران، که با عشق به قرآن و ورزش تکواندو دلهای بسیاری را به جلسات قرآنی کشاند، در سن ۱۸ سالگی با اصرار و ایمان قلبی راهی جبهه شد. او که پیش از اعزام آخر، صوت تلاوت خود را به یادگار گذاشت، در عملیات کربلای ۸ در منطقه شلمچه به شهادت رسید. محسن، مرد میدانهای سخت، با اخلاص و بیادعا زیست و با آگاهی از زمان رفتنش، به وصال معبود رسید؛ اکنون مزار مطهرش در گلزار شهدای بهشت زهرا مأمن عاشقان قرآن و ایثار است.
به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی،محسن قاری قرآن بود و در جلسات مختلف قرآن تلاوت می کرد. در آخرین دیدار با خانواده اش عکسهای سالهای قبل که در اردوهای بسیج سفر به مشهد و .... گرفته بود را آماده کرد و در منزل گذاشت و دقایقی صدای صوت قرآن خود را ضبط کرد. و به خانواده اش داد تا خاطره ای برای بعد از شهادتش باشد، گویا خود بر زمان شهادتش آگاه بود... در ضمن علاقه زیادی به تکواندو هم داشت و به شدت فعال بود و مدالهای مختلفی را هم به دست آورده بود. محسن از طریق ورزش تکواندو هم کلاسی ها و بچه های محل رو با جلسات قرآن آشنا و پای آنها رو به جلسات قرآن باز میکرد؛ اکثر دوستان محسن هم ورزشکار بودند هم قاری
پای درس قرآن درس عشق و ایمان
یک روز با عجله آمد و به مادر گفت: مادر من از تو هیچ نمی خواهم نه آبی نه پذیرایی و نه چایی که موظف به تهیه و تدارک آن باشی در عوض به من اجازه بده که چند نفر از بچه های محله را به خانه بیاورم و به آن ها قرآن یاد بدهم......
ﻣﺤﺴـﻦ ﺑـﻪ ﺗﻌﻠﻴـﻢﺩﺍﺩﻥ ﻗـﺮﺁﻥ ﺑـﻪ ﺩﻳﮕـﺮﺍﻥ ﻋﻼﻗﻪﻣﻨـﺪ ﺑـﻮﺩ، ﺑﻪﻃــﻮﺭﯼ ﻛــﻪ ﻛﻼﺱﻫــﺎﯼ ﻣﺘﻌــﺪﺩﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻨــﻪ ﺭﻭﺧﻮﺍﻧــﻲ ﻭ ﺗﺠﻮﻳــﺪ ﻗــﺮﺁﻥ ﺩﺭ ﻣﺴــﺠﺪ ﺑﺮﭘــﺎ ﻛــﺮﺩ، ﻫﻤﭽﻨﻴــﻦ ﻳﻚﺑــﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻣﺴــﺘﺎﻥ ﺳــﺎﻝ ٦٤ ﻫﻤــﺮﺍﻩ ﺑــﺎ ﻛﺎﺭﻭﺍﻥ ﻗﺎﺭﻳــﺎﻥ ﻗــﺮﺁﻥ ﻛﺮﻳــﻢ، ﺍﺯ ﻃــﺮﻑ ﺑﺨــﺶ ﻗــﺮﺁﻥ ﺳــﺎﺯﻣﺎﻥ ﺗﺒﻠﻴﻐــﺎﺕ ﺍﺳــﻼﻣﻲ، ﺑــﻪ ﻣﻨﻈــﻮﺭ ﺗﻌﻠﻴـﻢ ﻗـﺮﺁﻥ ﺑـﻪ ﻳـﻚ ﭘـﺎﺩﮔﺎﻥ ﺁﻣﻮﺯﺷـﻲ ﺩﺭ ﺟﺒﻬـﻪ ﺍﻋـﺰﺍﻡ ﺷـﺪ ﻭ ﺣـﺪﻭﺩ ٢٠ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻟﺸـﮕﺮ ٧ ﻭﻟﻴﻌﺼـﺮ )ﻋـﺞ(ﻣﺸـﻐﻮﻝﺗﻌﻠﻴـﻢ ﻗــﺮﺁﻥ ﺑــﻪ ﺭﺯﻣﻨــﺪﮔﺎﻥ ﺍﻳــﻦ ﻟﺸــﮕﺮ ﺑــﻮﺩ. ﻣﺤﺴــﻦ ﺩﺭ ﻫﻔﺘــﻪ ﺑﺴــﻴﺞ ﺳــﺎﻝ ٦٥ ﺩﺭ ﻣﺴــﺎﺑﻘﺎﺕ ﻗﺮﺍﺋــﺖ ﻗــﺮﺁﻥ ﻛﺮﻳــﻢ ﺷــﺮﻛﺖ ﻛــﺮﺩ ﻭ ﺭﺗﺒــﻪ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻴــﺎﻥ ﺷــﺮﻛﺖﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﭘﺎﻳــﮕﺎﻩ ﺍﺑــﻮﺫﺭ ﻛﺴــﺐ ﻛــﺮﺩ.
سفر آخر
یکی از دوستان شهید و از فعالان قرآنی تعریف کرده مدتی محسن در کلاسهای قرآن حضور نداشت وقتی او را دیدم پرسیدم چرا در کلاس ها نیستی؟ گفت رفته بودم جبهه گفتم تو که سن و سالی نداری چون آن زمان تقریباً ۱۸ سالش بود. پرسیدم حالا کی بر می گردی؟ گفت دیگر برنمی گردم تعجب کردم این چه حرفی ست میزند یک ماه بعد خبر شهادتش را دادند. تازه آن زمان فهمیدم وقتی کسی با اطمینان قلبی میگوید این سفر آخرم است و برنمی گردم یعنی چه اینکه شهید و شاهد، در راه خودش زمان ﺭﻓﺘــﻦ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧــﺪ. ﺍﻭ ﺍﺩﺍﻣــﻪ ﺩﺍﺩ: ﻣــﻦ ﻫﻴــﭻ ﺍﻧﺴــﺎﻧﻲ ﺭﺍ ﺑﻌــﺪ ﺍﺯ ﻣﺤﺴـﻦ ﻧﺪﻳـﺪﻡ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﺍﻳـﻦ ﺻﻼﺑـﺖ ﺯﻣـﺎﻥ ﺷـﻬﺎﺩﺗﺶ ﺭﺍ ﺁﻥﻗـﺪﺭ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧـﻪ ﺑﮕﻮﻳـﺪ. ﻣﺤﺴـﻦ ﺗـﻼﻭﺕ ﻗﺮﺁﻧـﺶ ﻣﺤـﺰﻭﻥ ﻭ ﻣﻌﻨــﻮﯼ ﺑــﻮﺩ ﻭ ﺧﻴﻠــﻲ ﻫــﻢ ﺧﺎﻛــﻲ ﻭ ﻣﺘﻮﺍﺿــﻊ ﺑــﻮﺩ.